X
تبلیغات
قلب شکسته یک عاشق
حرفهای دل

شکسته شد تمام دل در ابتدای دوریت.تو ماندی


و خدای خود،من و خدای دوریت.فدای ردپای تو!


منم مسافر دلت.همان غریب آشنا که


خم شدم ز دوریت.و کاش مثل قصه ها پرنده


میشدم ولی،پرنده هم نمیرسد به انتهای دوریت



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 3:28  توسط احسان | 

 

دستاشو مشت کـرده بود…


پرسـیدم توی مشتت چـیه؟!


گفت : خودتـ نگـاه کن


دستاشو گرفتم و آروم باز کردم…


توی دستاش چیزی نبود!!!


گفتم : چیزی نیست کـه…!


دستامــو که توی دستاش بود فشـــرد و گفت:


نبــود…ولی “حــالا هست”!


دستام گرم شد و اون لبخند زد…    

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 2:19  توسط احسان | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 22:29  توسط احسان | 
زندگی قانون باورها ولیاقتهاست

هر آنگونه که باور کنی خلق کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:3  توسط احسان | 
حال جشن تولد مرگ را می آغازم/ 

بر طبل مرگ،چوب میزنم/

و خوب می رقصم بر دار اعدام /

بر رقص مرگ می خندم/

چرا که مرگ را با خنده و رقص

به ستیز خوانده ام !

حال که بر چوبه های دار چنگ زده ام/

در سالگرد اعدام جشن گرفته اند

اما جشن مرگ و چوبه دار/

همه بر آمدن دوباره ام خندیدند/

و من بر پیکرشان باز رقصیدم!/

آنها را به تماشاگه راز سپرده ام/

من مرگ را به تمسخر گرفته ام/

از سالگرد تولد تا رقص بر دارها را/

بارها بر تارک تاریخ می نوازم/

او را در آغوش میگیرم/

و بر دارها پا میکوبم/

من بر تماشاگران اعدام نعره می کشم/

و به نگاههای خیره/ 

با مرگی در آغوش/

آزادی را نشانه می روم/

مرگها را در آغوش باید گرفت!/

بر دارها پا باید کوبید/

تاگلهایمانبرویند /

تا آزادی رقص کنان /

در ساحل تنهاییمان دامن بگستراند…

من مرگ را به ستیز خوانده ام/

تا آزادی را با خون خویش/

ایستاده بر گرده زمان/

استوار سازم/

من آزادی را با رفاقت مرگ/

رقص کنان می خوانم/  

من آزادی را می جویم /

و بر گوش مرگ میکوبم/

من از آنسوی هستی/

بر آزادی بوسه زندگی هدیه میکنم/

و رقص ما بر دار اعدام/

سرود نرمی را /

با پژواکی خاموش/ 

در تماشاگه راز می آغازد…/

پژواک رقص بر دار!/

یعنی خنده بر رقص مرگ/

یعنی در جستجوی آزادی…/

یعنی ما آزادی می خواهیم./

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:55  توسط احسان | 
امشب در شعرش شاعر پرپر زند دوباره
به خاک پای کوروش بوسه زند صد باره

تنهاترین دخت شبم در این شب وحشت زا
پایان بده ایران دخت به این شب شب افزا

ما از نسل کاوه ایم خون ما از آرش است
ما از نسل اهورا قلبی که در آتش است

از قفسم مترسان من زاده ی زندانم
عشق را چه باک عاشقه خاک پاک ایرانم

چه بد در بیت قبلی قافیه ام رقم خورد
نام وطن با زندان هوش از سر شاعر برد

مگر نگفته اند وطن گهواره شیران است ؟
شیر در زنجیر به دور از نام پاک ایران است

این چیست که مادر من گرفته است به دندان
گویند که این حجاب است نجابت ما رندان

ای نادان عرب نواز خواهر من نجیب است
با رنگ دستمال تو تمدنش غریب است

تاریخ ما کوروش است ما را به خواب گرفتند
سنگ قبر کوروش را دیشب به آب گرفتند

ما آریا آفتابیم چه شد خورشید زندان شد ؟
چه شد که نام زندان قافیه اش ایران شد?

شاعر بس کن که باز هم خنجر زدی به این تن
باز شد که نام زندان قافیه این وطن !

اثری ازعسل

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:36  توسط احسان | 
کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش می شد دفتر تقدیر عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

ممنون بهناز خانم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:23  توسط احسان | 

روز بعداز رفتن تو آینه جا خوردتا منو دید

آینه با من گفتگو کرد اول از حال توپرسید

 

روز بعداز رفتن تو رازقی مرد ،باقچه خشکید

دل اطلسی شکست وشعرم از دست تورنجید

 

روز بعد از رفتن توظلمت تازه ورق خورد

نسترن های توی باغچه بی تو پرپر شدوپژمرد

 

نفس ما موند توی سینه زمین عاشقاشو بلعید

یخ زد بارون فاجعه بارید

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:14  توسط احسان | 

من ومرداب به هم نزدیکیم ،هردو تنها هردو ساکت

هردو در آرزوی جاری  شدن ورها یافتن  از دست

تقدیر بی رحم

دیگران چه معترضانه تنهایی مان را غرور می دانند

 و سکوتمان را تکبر معنا می کنند چقدر از جماعت

این نامردان (انسانها) متنفرم ، چقدر ا ز دوستی

 هایشان و محبت هایشان می ترسم و بیزارم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:12  توسط احسان |